تبليغاتX
اس ام اس+عکس عاشقانه+عکس ستارگان هالیوود


















اس ام اس+عکس عاشقانه+عکس ستارگان هالیوود

عکس ستارگان هالیوود + عکسهای عاشقانه + اس ام اس و جوک + شعرها و متن های زیبا

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

 

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

 

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

 

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

 

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

 

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

 

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

 

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

 

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

 

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

 

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

 

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

 

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

 

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

 

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

 

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

 

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

 

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

 

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

 

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

 

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

 

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

 

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

 

خداحافظ خداحافظ

 

همین حالا
http://farm1.static.flickr.com/44/129359639_035475eb0b.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت2:45توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

                        

                                       چی بگم از کجا بگم, دردم وبا کیا بگم

                                                   بهتره که دم نزنم ,حرفی از عشقم نزنم

                                   از عشقی که گم شد ورفت, عاشق مردم شد ورفت

                                         عشقی که بی فروغ نبود,  برای من دروغ نبود...

                                             بغض نشسته تو گلوم, عکسی همیشه روبروم

                                  من از خودم چرا بگم, میخوام از اون چشم ها بگم

                                              خیره تو چشم مست تو, دست میدم به دست تو

                                     دل از زمونه می کنم, حرف دلم را میزنم

                                         چه حالتی داره چشات ,نرگس بیمار چشات

                                        چشم تو خوابم میکنه, مست وخرابم میکنه

                                               چشات اگه پس نزنن چشم های سرسپردمو

                                                 میشه فراموش کنم خاطره های مردمو

+نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت4:14توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

ايندفعه ديگه شعراي دپرسيو اينجور چيزا نميزارم ... چنتا اس ام اس عاشقونه براي عاشقاي گل


در فصل تگرگ عاشقت میمانم / با ریزش برگ عاشقت میمانم

هر چند تبر به ریشه ام میکوبی / تا لحظه مرگ عاشقت میمانم . . .

.

آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم / عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم

عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم . . .

.

دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد

کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد

از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد

سر نماز اول وقت حاظر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین. . .

.

این اس ام اس از کشور عشق ، شهر مهر ، محله مصفا ، پلاک محبت

طبقه رفاقت ،زنگ صداقت اومده تا بهت بگه دوستت دارم . . .

.

شبی از سوز گفتم قلم را / بیا بنویس غم های دلم را

قلم گفتا برو بیمار عاشق ، ندارم طاقت این بار غم را . . .

.

تو طراوت باران ، تو سخاوت زمینی  / تو کرانه های قلبم ، بهترین ، تو بهترینی . . .

.

آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون . . .

.

تقصیر دلم نیست که در کنج دلم جا داری / خوشگلی ، با نمکی ، دو چشم زیبا داری . . .

.

یار با ماست ، چه حاجت که زیادت طلبیم . . .

.

احساس مهربان تو عطریست که هر لحظه به مشامم میرسد

نازنینم فردا زیباست و تو زیباتر از فرداها . . .

.

اگر شورم سزا باشد ، اگر دردم دوا باشد / از این بدتر کجا باشد که دوست از دوست جدا باشد

.

دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای  / عاشقان کی خانه داند ، دل مگر دیوانه ای ؟

.

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت / سفری که بر نگشتم ، گم شدم توی نگاهت

.

زندگی با تو برایم بوی ریحان میدهد / بی تو اما بوی ریحان ، بوی زندان میدهد . . .

.

ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند

پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . . ؟

.

آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است / آن لحظه که دیده ات ز اشک خیس است

یاد آر که محتاج دعایت هستم . . .

.

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود / در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود / هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

.

من ناخدای عشقم ، طوفان حریف من نیست / من عاشق تو هستم مجنون رقیب من نیست . . .

.

قلب من جایگاه رفیقی است که شقایق ها حسرت آن را میخورند . . .

.

کبوترم ، لانه من بام تو است ، کجا روم ، مرغ دلم راه تو است

پادشه کشور عشقم ولی ، نگین انگشتری ام نام تو است . . .

+نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت4:16توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم

از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم

از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان رنگ باخته ام نمي دانم

از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ

از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است

از پدر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني تو

از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان نرسيدم

شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد

شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب براي ديدن چشمات ثانيه شماري مي کنم

واسه لمس کردن دستاي گرمت بي قراري مي کنم

براي اينکه طاقت ديدن نگاتو داشته باشم روزي صد بار نگاهتو تجسم مي کنم

واسه جبران روزايي که بدون تو تنها بودم لحظه شماري مي کنم

تا بغلت کنم و بگم بهترين لحظات زندگي ام لحظات با تو بودن است


http://tekeh.persiangig.com/image/fasele.jpg

+نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت2:20توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

عین خیالتم نیست یکی  داره میمیره، هر وقت که تنها میشه سراغت رو میگیره

عین خیالتم نیست این دلٍ دلواپسو ، پرنده بی پرو تنهاییه قفسو

عین خیالتم نیست یکی هنوز منتظره، یکی با دوتا چشم خیس هنوز نگاهش به دره

عین خیالتم نیست اگه یه روز نباشم، اگه برم بمیرم یا که ازت جدا شم

عین خیالتم نیست دوست نداشته باشم ، دیگه با دیدین تو حسی نداشته باشم

عین خیالتم نیست بدون تو بمیرم، دیگه واسه همیشه سراغتم نگیرم

عین خیالتم نیست ...

http://sammibag.typepad.com/sammibag/images/alone.jpg

+نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت23:29توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |


وقتي تو رفتي شمع روشن شبهايم خاموش شد ،
پنجره رو به زيبايي و رو به آغوش
مهربانت بسته شد ، چشمه لبم خشک خشک شد ،
و آغوشم تنها بهانه تورا مي گرفت!
وقتي تو رفتي آتش غم دوري و فاصله در وجودم شعله ور شد ،
آسمان چشمانم ابري و دل گرفته شد و غروب غمگين عشق
در آسمان قلبم نشست!
وقتي تو رفتي دنيا برايم عذاب شد ،
و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!
وقتي تو رفتي نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه هاي
زندگي بود تا هر چه زودتر بگذرد و
دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم!
وقتي تو رفتي همدم من پرندگان شدند و
رفيق شب و روز من تنهايي شد!
تو که رفتي شهر برايم غربت شد ،
و خانه برايم يک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!!
تو که رفتي چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،
و دستهايم هميشه لرزان!
تو که رفتي هيچ حسي در وجودم نبود ،
و تنها آروزي تورا از خداي خويش داشتم!
وقتي تو رفتي هر روز به ياد تو و به فکر تو بودم
و هر شب نيز اگر خوابي به اين
چشمهاي خسته من مي آمد خواب تو را ميديدم!
وقتي تو رفتي تنها به پايان جاده زندگي مي انديشيدم ،
و تنها نگاهم به پايان جاده که به
تو ميرسم و تو را در آغوش خود ميگيرم بود!
تو که رفتي من مانند ساحلي بودم که
در کنار درياي پر از عشق منتظر امواج محبت تو
بودم!وقتي تو رفتي ، نام سفر برايم يک کاووس وحشتناک شد
و ديگر از هر چه سفر بود
نفرت داشتم!تو که رفتي قلمم بر روي کاغذ خيسم
تنها از دوري و از رفتن تو مينوشت!
تو که رفتي عاشقي برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !
وقتي تو رفتي هر زمان که پرستوها بر فراز
آسمان دلم پرواز ميکردند به آنها مي گفتم
سلام عاشقانه مرا به تو برسانند
و روزي تو را همراه با خود بياورند


http://varya.persiangig.com/%23%23%20(262).jpg

+نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت3:47توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

http://img03.picoodle.com/img/img03/8/5/22/f_190906love2m_a4b5349.jpg


رز زيباييست پس دوستم دارد

ندارد چون هيچ وقت برايم رز نخريد

پر پرش مي كنم رز را

دوست دارد مرا

دوست ندارد مرا

دوست دارد مرا

ندارد اگر نه رهايم نمي كرد

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد! است

ندارد اگر نه رهايم نمي كرد

دارد اگر نداشت به سراغم نمي آمد

ندارد چون از ابتدا قصدش رفتن بود

دارد اگر قصد رفتن داشت چرا از ابتدا آمد ؟

ندارد خودت خوب مي داني

دارد چون جوابم را ندادي

ندارد ، آمد كه بسوزاند دلت را !

دارد اگر نداشت چكار به دلم داشت ؟

ندارد ، دل سوزاندن عادتش بود !

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد ، است

ندارد ، نوبتي هم باشد دوستت ندارد

دارد ، چون دل به دل راه دارد

ندارد ، خودت را گول نزن ، دل هم به دل راه ندارد

دارد . . .

ندارد . . .

دارد . . .

ندارد . . .

چه داشته باشد چه نداشته باشد مهم نيست

به هر حال من دوستش دارم

+نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت4:28توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

 

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده  سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده  سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
 به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

 

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم
این زن, زنی بود که ده  سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

 
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدندو من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بودهمسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم..

 
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
 
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

 زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :  از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه
http://i7.tinypic.com/5xo21p3.jpg.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت15:27توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم که تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي ؛ حالا با ديگري نشستي!!

نکنه عاشقش نباشي ؛ اون که امروز تو باهاشي
بگو که دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا که باشي

تو که احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟
کاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي که از جنس سنگه

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شکستست
کسي که تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

راستي مرگم و نديدي ؟ من که چشمام نمي بينه
اخه از روزي که رفتي ؛ ارزوي من همينه

من که اسراري ندارم ؛ خوشحالم يکي باهاته
اخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

ببينم عکسام و داري ؟ اوني که توي غروبه؟
يادمه وقتي که ديديش ؛ گفتي واي اين يکي خوبه

مثل اينکه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه
رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا که وقتش و نداري؟
يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟

بيا قابلي نداره ؛ اخرين هديه ياره
من و بايد تو ببخشي ؛ اين يکي اسمي نداره

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت4:5توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

هیچ گاه چشمهایی را که عاشقانه میپرستم ندیدم اما میدانم چشمهایش به مهربانی دریا و به وسعت دشت شقایق است و این برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقیانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه میخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عمیقترین نقطه چشمانش می شود دریا را پیدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسید. رنگ چشمش مهم نیست وقتی در کنارش به آرامش خیال میرسی و میخواهی تمام دنیا در یک لحظه نگاه او تمام شود. هیچ چیز مهم نیست وقتی ایثار و عشق در نگاه او معنا پیدا کند. یک نگاه برایت تمام دنیا میشود. باور میکنی؟

http://img144.imageshack.us/img144/4264/love2fr6nm2.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت4:24توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |