تبليغاتX
اس ام اس+عکس عاشقانه+عکس ستارگان هالیوود


















اس ام اس+عکس عاشقانه+عکس ستارگان هالیوود

عکس ستارگان هالیوود + عکسهای عاشقانه + اس ام اس و جوک + شعرها و متن های زیبا

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

 

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده  سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده  سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
 به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

 

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم
این زن, زنی بود که ده  سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

 
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدندو من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بودهمسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم..

 
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
 
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

 زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :  از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه
http://i7.tinypic.com/5xo21p3.jpg.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت15:27توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم که تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي ؛ حالا با ديگري نشستي!!

نکنه عاشقش نباشي ؛ اون که امروز تو باهاشي
بگو که دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا که باشي

تو که احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟
کاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي که از جنس سنگه

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شکستست
کسي که تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

راستي مرگم و نديدي ؟ من که چشمام نمي بينه
اخه از روزي که رفتي ؛ ارزوي من همينه

من که اسراري ندارم ؛ خوشحالم يکي باهاته
اخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

ببينم عکسام و داري ؟ اوني که توي غروبه؟
يادمه وقتي که ديديش ؛ گفتي واي اين يکي خوبه

مثل اينکه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه
رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا که وقتش و نداري؟
يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟

بيا قابلي نداره ؛ اخرين هديه ياره
من و بايد تو ببخشي ؛ اين يکي اسمي نداره

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت4:5توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

هیچ گاه چشمهایی را که عاشقانه میپرستم ندیدم اما میدانم چشمهایش به مهربانی دریا و به وسعت دشت شقایق است و این برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقیانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه میخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عمیقترین نقطه چشمانش می شود دریا را پیدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسید. رنگ چشمش مهم نیست وقتی در کنارش به آرامش خیال میرسی و میخواهی تمام دنیا در یک لحظه نگاه او تمام شود. هیچ چیز مهم نیست وقتی ایثار و عشق در نگاه او معنا پیدا کند. یک نگاه برایت تمام دنیا میشود. باور میکنی؟

http://img144.imageshack.us/img144/4264/love2fr6nm2.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت4:24توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

http://tookaa.files.wordpress.com/2009/02/lonelyd8aad986d987d8a7d98ad98ad986d988d8b1alonelightlightgraffiti-38a62feaf69be9172464a7957d989021_h.jpg

توی این روزگار غریب درد تنهایی هم دیگه واسه خیلی ها مثل خیلی چیزاعادت شده ، هر از گاهی به چیزی یا کسی دل می بندیم ودلمون خوش میشه که این یکی دیگه برامون میمونه ،وبازهم دل غافلمون وقتی خبر دار میشه اشتباه کرده که کار از کار گذشته ومرغ عشقمون از قفس پریده.عشق همیشه هم به موقع سراغ آدما نمیاد، یه وقت عاشق میشی میبینی طرف کلی ساله دلش پیش یکی دیگه گیره،یه وقت عاشق میشی میبینی اصلا طرف تو باغا نیست و فقط به خاطر نیازاشه که تحویلت می گیره ، یه وقتم عاشق میشی و همه چیزم خوبه ولی بعد مدتی دست نامرد روزگار هزار جور چاله وچاه توی راه زندگی نصیبت می کنه واز بد حادثه توی دو راهی های شلوغ زندگی عشقتو گم می کنی و تا به خودت بجنبی می بینی بازم علی مونده و حوضش .آره به قول روباه کتاب شازده کوچولو همیشه یه پای قضیه میلنگه. اگه گاهی فکر کنیم عادت کردن و فراموشی هم خیلی نعمتای بزرگی هستن ،شکی نیست اما نمی دونم چرا این نعمت هم نصیب خیلی از آدما نمیشه ، درست مثل حکایت من که نه خاطره ها فراموشم میشه و نه تنهایی برام عادی ، این تنهایی میون یه عالمه آدم دوست نما شده ،استخونی لای زخمای کهنه خاطرات قشنگ گذشته که می دونم بالاخره یه روز از پا درم میاره......

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت16:33توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

http://th07.deviantart.net/fs40/300W/i/2009/028/a/8/wait_for_me_by_rosiehardy.jpg

این دیوانگست ...
که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگست
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..
 
این دیوانگیست ...
 
 
 
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت2:59توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |


جدايي تاريک است و گس
سهم خود را از آن مي‌پذيرم
تو چرا گريه مي‌کني؟
دستم را در دست خود بگير
و بگو که در يادم خواهي بود
قول بده سري به خواب‌هايم بزني
من و تو چون دو کوه دور از هم
جدا از هم
نه توان حرکتي
نه اميد ديداري
آرزويم اما اين است
که عشق خود را
با ستاره‌هاي نيمه‌هاي شب
به سويم بفرستي . . .
 

+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت3:54توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

 

یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند                                         نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم

که او را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمی خواند.

 

شبی پرسیدمش بابی قراری

                             به غیر از من کسی را دوست داری؟

به چشمش اشک شد از شرم جاری

                             میان گریه هایش گفت آری.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت3:2توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

 

عشق ِ  من همه عمر من

چو درياي من

گلستان تويي همه گل تويي

صنوبر تويي زمستان منم

همه در سرم فقط عشق توست

چو قلب منم همه جاي توست

بيا سوي من دل آرام من

ستاره تويي گل ناز تويي

مه جان تويي همه خار منم

چو عاشق منم همه جان تويي

گل ياس تويي شقايق تويي

اسيرت منم گل ياسمن

چو عطرت برم شوم مست تو

تو مشك مني نواي مني

همه سازمي تو آوازمي

به اين دل نگر چه گويم دگر؟

همه درد من دراين بيت شود

اگر خمر عشق نباشد زجام تو باشي دگر چه كارست به جام

تقدیم به تو ای بهترینم

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت3:57توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

مینویسم واسه تو ، تا بدونی دوستت دارم

 

هرچی که تو دنیا دارم بپای چشمات میزارم

 

اگه یوقت گریه کنی ، آسمونم ابری میشه

 

می باره از چشمای من ، اشکای سرد تا همیشه

 

اگه یوقت گریه کنی ، دله من  میشکنه

 

تمومه آه و غمه من دنباله کُشتنه منه

 

اگه یوقت گریه کنی ، بغض من آتیش میگیره

 

میشکنه تو صدای من ، دل من  میمیره

 

اگه یوقت گریه کنی ، آسمونم ابری میشه

 

می باره از چشمای من ، اشکای سرد تا همیشه

 

اشکای سرد تا همیشه


+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت4:5توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

 
 دق مي کنم ، تحمل ندارم
ديگه خسته شدم ، دارم کم ميارم
 
دلم تنگ شده و ديگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بي قرارم
 
ديگه اشکي برام نمونده که بخوام
برات گريه کنم ، فداي تو چشام
 
دلم داره واسه تو پرپر مي زنه
تو رفتي و هنوز خيالت با منه
 
. • . • . • .
 
بدون تو کجا برم ، کنار کي بشينم
تو چشماي کي خيره شم ، خودم رو توش ببينم
 
تو که نيستي به کي بگم چشاشو روم نبنده
به کي بگم يکم نازم کنه که بهم نخنده
 
بدونه تو با کي حرف بزنم ، دردت به جونم
تو اين دنيا به عشق کي ، به شوق کي بمونم
 
به جونه چشمات از تموم اين زندگي سيرم
تو که نيستي همش آرزو مي کنم بميرم

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت3:48توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |